جمعه بود و کلوز رو اورده بودم توی اتاقم و ولش کردم که یکم برای خودش راه بره و خودمم مشغول کارای خودم شدم ... بعد از یک ربع که دیگه حسابی مشغول کتاب خوندن شده بودم خواستم برم بیرون که یک حسی بهم می گفت من یک چیزی رو سره جاش نذاشتم هر چقدر فکر کردم یادم نیامد و رفتم سمته قفسه کلوز که ببینم اون داره چه کار می کنه که... ناگهان یادم امد که من کلوز رو در اورده بودم و اصلا بهش حواسم نبوده و الان خدا می دونه کجا رفته ؟با خیال اسوده که مثله همیشه کلوز گم می شد و بعد از چند دقیقه پیدا می شه شروع به تجسس در اتاق کردم...که ناگهان چشمم به شومینه افتاد که روشن بود و نمی دونم چرا احساس کردم الان با صحنه ی دل خراش کلوز سخاری رو به رو می شم که خدا رو شکر رو به رو نشدم ناگه صدایی امد...صدایی مانند ان صدایی که یکبار اوایلی که کلوز رو گرفته بودم و از قفسش در اورده بودم و ایشون داشتند زحمت می کشیدند سوئی شرت بنده رو میل می نمودند شنیده شد...چشمم ناخداگاه به سمته سوئی شرت جدیدم که روی تخت بود افتاد و دیدم بله خانوم کاره خودش رو کرده و منم خیلی عصبانی شدم چون نه تنها سوئی شرتم رو که بلکه روتختیم رو هم خورده بود . غضب ناک کلوز رو برداشتم و گذاشتمش توی قفسش و بهش گفتم:لااقل می ذاشتی 1سال بپوشمش بعد میل می کردیش...اگه دیگه اوردمت بیرون ...این دفعه هم دلم به حالت سوخت که اوردمت بیرون یک ماه که نباوردمت بیرون... دیدم کلوز از توی دهنش داره یک چیزایی در میاره . دقت که کردم دیدم:مقداری سوئی شرت-مقداری رو تختی-قسمتی از یک کتاب- کمی از بالش!!!!و من فقط یک سوال در ذهن دارم:سرعت عمل و گنجایش دهانه یک همستر یه وزن 4کیلوگرم و قد 17سانت چقدر می باشد؟
2شنبه بود. و تقریبا فکر کنم یک سالی(!) می شد که قفسه کلوز رو تمیز نکرده بودم(!!!) و خیلیییییییییییییییییی قفسش بو گرفته بود و هر چقدر به روی خودم نیاوردم تا مامانم بیاد و قفسش رو تمیز کنه دیدم این روش فایده ای نداره و مثله اینکه خودم باید دست به کار شم! شروع کردم به تمیز کردن قفس، و ریختن پوشال های جدید...به به چه تمیز شد!حالا برم سراغه درس و مشقم... بعد از گذشته 5 دقیقه چشمم به قفسه کلوز افتاد و دیدم که از دهنه کلوز داره یک چیزه سفید رنگه چسب ناک بیرون میاد بیشتر که دقت کردم متوجه شدم اون چیزه سفیده چسب ناک "ادامسه"!!! منم همون طور داشتم به کلوز نگاه می کردم و با خودم می اندیشیدم که ادامس از کجا گیر اورده؟که یکدفعه یادم افتاد:ای وای... الانه که ادامسه به موهاش بچبه و مجبور بشم کچلش کنم! زود دست به کار شدم و با دستام دهنه کلوز رو باز کردم و ادامس رو سعی کردم به زور از دهنش بکشم بیرون ولی مگه می ذاشت؟ من ادامس رو بکش،کلوز بکش،من بکش،کلوز بکش،...دیدم این جوری فایده نداره و این ول کن نیست ، هر چند که در نظام جدید تعلیم و تربیت چند وقتیست که تنبیه کردن منتفی شده اما چاره ای نداشتم و 3تا به پشته گردن کلوز ضربه وارد کردم تا ادامس را به زوره مشت و لگد ول کرد. راستی در اون 5 دقیقه ای که ادامس در دهانه کلوز بود نتونست بادش کنه . و اینک به یکی از سوال های بشریت که چندین و چند سال ذهن نوابق را به خود مشغول کرده بوسیله ی پروفسور ریحانه و کلوز انیشتین جواب داده شد:"همستر ها نمی توانند ادامس باد کنند" و اما یک سوال ذهنه پروفسور ریحانه را به خود مشغول کرده و از تمامی نوابغ و دوستانه خوب و نازنینم که به این وب بسیار ناچیز(!) خواهشمندیم که اگر می توانند جواب این سوال را بیابند و به من خبر دهند متشکرشان می شوم " ادامس در قفسه کلوز از کجا پیدا شده بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"
سلام ببخشید که یکم دیر اپ کردما!نکه بچه درس خونم دیگه اونقدری وقت نمی کنم اپ کنم!اما الان با چند تا داستانه توپ امدم!
جمعه بود و قرار بود بریم خونه ی عموم اینا منم خوش حال که الان کلوز رو می برم جای استوارت و... و چند تا بچه ی تپل مپل میاره !کلی قفسش رو تمیز کردم موهاش رو شونه کردم و .......که شب شد و من کلوز به دست رفتم جلوی در و به مامانم گفتم:بریم...بریم..من و کلوز اماده ایم ...بریم
مامانم:کلوز جان کجا تشزیف میارن؟
من:ا!خوب اونم میاد پیشه استوارت دیگه...
مامانم:نخیر بدو برو بذارش سره جاش..تو همین جوریش هم به درس و مشقات نمی رسی چه برسه که بخواد بچه دار هم بشه..
من:تروخدا...بیارمش دیگه...گناه دارم...
مامانم:گفتم نه
منم رفتم کلوز رو گذاشتم توی قفسش و رفتم خونه ی عموم اینا پسر عموهام کلی دعوام کردن که چرا کلوز رو نیاوردم و ...وای از دسته این پسرا...اگه بدونید با اون استوارته بدبخت چه کارا که نمی کردن!!!:اول که سینا و سروش رفتن روبروی هم ایستادن و با استوارت والیبال بازی کردن!!!!!!!!!!!منم زودی بلند شدم و سرشون داد زدم:شما دیگه چه جور ادمایی هستین؟خجالت نمی کشین با اون حیوونه زبون بسته این جوری می کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟و زودی استوارت رو گرفتم و گذاشتمش توی قفسش طفلکی استوارت سرش خیلی گیج رفته بود2بار از دستم خودشو پرت کرد پایین البته با اون کارایی که سینا و سروش باهاش کردن بهش حق می دم که اونم دیوونه بشه!!!بعد از 10 دقیقه دیدم که سینا استوارت رو بلند کرد و کردش توی یک ماشین که نصفه خوده استوارت هم نبود!!!!!!!داشت توی ماشینه له می شد!منم یکم عصبانی شدم و یه جیغه خیلی خیلیییییییییییییییییییییییییییی اروم سرشون کشیدم !اونا هم تحته تاثیره بمبه جیغم بودن زود استوارت رو گذاشتن توی قفسش!!!الان واقعا به خودم افتخار می کنم!سینا و سروش کجا و من کجا؟حالا می فهمم که کلوز داره توی خونه ی ما پادشاهی می کنه!من و کلوز کلی به خودم افتخار می کنیم!!!!!
کلوز به حموم می رود!
5شنبه بود و قرار بود به دلیله اصرار های فراوانه هم کلاسیهای گرام جمعه(ما جمعه ها هم مدرسه می ریم!)کلوز رو به مدرسه ببرم!مامانم هم گفت:اشکال نداره ببرش ولی قبلش ببرش حموم!من:نه!اگه بهش اب بخوره می میره!!!!!!امکان نداره!از مامانم اصرار و از من انکار!ولی دیگه مجبور شدم ببرمش حموم! مامانم رفت و یه ظرف اب اورد و به من گفت:تو محکم کلوز رو بگیر تا من روش اب بریزم! منم با هق هق گفتم:فقط لازمه بلایی سره کیوز بیاد اون وقت خودمو می کشم...و محکم پای کلوز رو گرفتم و مامانم روی پاش اب ریخت اون بدبخت که شکه شد و با هزار بدبختی شستمش !انقدر قیافش با نمک شده بود!شده بود مثله یه موشه اب کشیده!حالا نوبته خشک کردن و سشوار بود!منم سشوار رو روشن کردم و ...اصلا خواسم به درجه ی سشوار نبود و سشوار روی بیشترین درجش بود و تا گرفتمش سمته کلوز 3متر به پرواز در امد!قیافش شده بود عینه این ادمایی که سکته زدن! بسی رنج بردم تا این کلوز رو شستم و خشک کردم...پیر شدم...
کلوز برای دومین بار به مدرسه می رود!
بله!برای دومین بار اولین بارش پارسال بود که وقتی گرفتمش دوستم اوردش توی مدرسه بهم تحویل داد و امسال برای دومین بار....
جمعه بود و ساعت7 که کلوز رو برداشتمش و گذاشتمش توی یه ظرف ولی تا امدم از دره خونه برم بیرون کلوز از توی ظرفه پرید بیرون!دیدم نخیر تو این ظرفه نمی شه فرار می کنه!گذاشتمش توی یه ظرف شیشه ای! دیگه وقتی می خواست از ظرف شیشه ای بیرون بیاد سر می خورد و نمی تونست بیاد بیرون!!رسیدم به مدرسه که دیدم ای داده بیداد کلاسم شروع شده!حالا چجوری با کلوز از جلوی معلممون رد بشم؟؟؟و دلم رو زدم به دریا و مثله یه شیر رفتم تو کلاس و بچه ها کلی ذوق زده شدن و ...زنگ تفریح که خورد همه دوره کلوز جمع شدن و شروع کردن به تعریف و تمجید از خوشگلیه کلوز جونم!جدیدا دخترا دله شیر پیدا کردنا!کلوز رو توی دستشون می گرفتن!!!!و مردا هم جدیدا ترسو شدن!زنگه ریاضی تا کلوز رو بردم پیشه معلممون اقای وزیری ایشون پا به فرار گذاشتن!اخه من نمی دونم کلوز هم ترس داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تازه من جمعه به کلوز کوبیده هم دادم!!!!! ....................................................................................................................................
بله!و این بود داستانهای این چند وقته من و کلوز جان!فقط یه چیزی چرا همه ی نظرام پاک شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ترو خدا زیاد نظر بدین تو این پست!عقده ای شدم!
الان که به کارم فکر می کنم و به کارم می اندیشم(!)می بینم اخه این چه کاری بوده من با اون زبون بسته کردم؟
سینا و سروش(پسر عموهام) اون روز با استوارت(همسترشون) امده بودن خونمون و اول یکم کلوز رو در اوردم باهاش بازی کردم بعد استوارت رو در اوردم و باهاش بازی کردم و بعدش............... بعدش 2تایی شون رو با هم در اوردم که با هم دیگه بازی کنن ولی .............اول امدن نزدیک همدیگه بعدش همدیگرو.............الههههیییییییییییییییییییییییییییی همدیگرو داشتن بوس می کردن انقدر قشنگ بودددددددددددددددددددددددددددددد .........تازه داشتن همدیگرو بوس می کردن که............که این نوید... امد و براشون سیب انداخت و استوارت دیگه دست از بوس موس برداشت و رفت شروع کرد به سیب خوردن و این کلوزه سبک هم هی داشت این استوارت رو بوس می کرد تو دلم گفتن عجب این کلوز دختره سبک و کف کرده و پسر ندیده ایه!اون استوارته داره سیب می خوره و اصلا این کلوز رو ادم حساب نمی کنه و این دختره سبکه ما داره اونو بوس می کنه!منم به غیرتم بر خورد و کلوز رو برداشتم و گذاشتمش توی قفسش و گفتم: برو دختره ی سبک ابروم رو جلوی پسر عموهام بردی اگه دیگه گذاشتم پسر بیاد خونمون جایزه داری!........ راستی پسر عموی دیگم هم امد خونمون و کلوز رو دید و جذبه کلوز شد و زودی رفت اونم یه همستر گرفت!
مامانم کلوز رو اروم گرفت تو دستش و اروم اروم رفت سمته اتاق داداشام پسر خالم هم توی اتاق داداشام بودو اصلا متوجه حظور من و مامانم نشد و مامانم یکدفعه کلوز رو انداخت رو هومن(پسر خالم) اون طفلکی هم 3 متر از جاش پرید و منم خیلی خندم گرفته بود اخه هومن 3متر پرید و من هی می خندیدم و هی به مامانم می گفتم :ای بابا کلوز گناه داره دست و پاش می شکنه ولی مگه مامانم گوش می داد؟ این دفعه نوبت خاله و عمم بود که مامانم کلوز رو اروم برد و انداخت رو خالم اما اون زیاد نترسید و انا حالا نوبته عمم بود عمم هم که گفت: مگه همستر هم ترس داره؟و مامانم همون جا کلوز رو پرت کرد روی عمم اونم که اصلا نترسیدا! فقط کلوز رو پرتاب کرد و در رفت که دیدم کلوزکم یه گوشهافتاده و داره می لرزه منم به غیرتم برخورد و زودی کلوز رو برداشتم و بردم گذاشتمش توی قفسش حالا از دسته مامانم خلاص شده بودم و افتاده بودم گیره پسر عمم! اونن که دیگه منو دیوونه کرد کلوز رو هی می گرفت و فشارش می داد و هی من می گفتم: نکن نوید ... نوید نکن نوید ...نویدددددددددددددددددددددددددددددد نکنننننننننننننننننن منو پیر کردی ! این نوید هم کلوز رو از گردنش گرفته بود و داشت خفش می کرد منم زودی کلوز رو ازش گرفتم و گفتم:بدو بدو برو بیرون که الان خیلی عصبانیم و.........
هی......خدا رو شکر که دیشب تموم شد ولی همون دیشب 10 سال از عمرم کم شد
سسه شنبه شب بود و من داشتم با اینترنت کار می کردم که بابام گفت:من کلوز رو بر می دارم یکم با هاش بازی کنم.منم گفتم:باشه فقط حواست بهش باشه.و رفتم سراغ کار های خودم و بعد از 1 ساعت مامان گفت که برم شام بخورم و منم اول رفتم تو اتاقم تا ببینم کلوز چی کار می کنه وقتی رسیدم جلوی قفسش دیدم که کلوز نیست دوباره نگاه کردم دیدم نیست که نیست داد زدم:مامان مامان کلوز اونجایه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_نه مگه تو قفسش نیست؟
_نههههههههههههههههههههه امیییییییییییییییییییییییر کلوز کجاست؟ایمان کلوز اونجاست؟بابا کلوز رو ندیدی؟
ایمان:نه من ندیدمش
بابام:نه منم ندیدمش
دیدم امیر یکم دست و پاشو گم کرده و داره یک کارایی می کنه که دو هزاریم افتاد هر چی هست زیره سره امیره.امیر تو کلوز رو ندیدی؟
_هیم؟.....کلوز؟.....درش اورده بودم باهاش بازی کنم که.....که یادم رفت اوردمش بیرون و رفتم سراغه کارهای خودم
_چی؟......تو کلوز رو در اوردی و حواست بهش نبوده؟...به من مربوط نیست ....یا تا 5 دقیقه دیگه پیداش می کنی یا هر چی دیدی از چشمه خودت دیدی.........
دوباره کله خونه و خونواده بسیج شدن تا کلوز رو پیدا کنن بعد از 1-2 دقیقه دیدم کلوزکم رفته زیره مبل نشسته و داره خودشو تمیز می کنه و من گفتم: پیداش کردم... ولی دیگه نمی خواد شما ها بیارینش بیرون که منو نصفه عمر کنید و کلوز رو بردم گذاشتمش تو قفسش و شب دیدم هی داره خودشو بالا و پایین می کنه و به در و دیوار می کوبه این کاراش یعنی:من رو بیارین بیرون.منم گفتم: می خوام برم بخابم برو روی چرخ و فلکت بازی کن . و رفتم که بخوابم که مامانم امد و گفت:اخی...گناه داره..... و دستشو برد جلوی کلوز که یکدفعه کلوز انگشته مامانم رو با دندوناش گرفته و مامان هی می گه :کمک...کمک.... هر چقدر هم مامانم انگشتشو تکون می داد کلوز ول نمی کرد که باز خودم دست به کار شدم و با هزار بدبختی کلوز رو ولش کردم که دیدم انگشته مامانم داره ازش خون میاد اونم چه خونی!رو به کلوز کردم و گفتم:دختره بی ادب وحشی شده حالا که یک هفته بیرون نیاوردمت و بهت تخمه ندادم اون وقت ادب داشتن رو یاد می گیری. و رفتم گرفتم خوابیدم و کلوز هم شروع کرد به خوردنه چرخ و فلکش صبح که از خواب بیدار شدم دیدم چرخ و فلکشو کنده منم گفتم:خوب به مجازاتت یک بنده دیگه هم اضافه شد:یک هفته بدونه چرخ و فلک!
کی امده تو اشپزخونه؟
کلوززززززززززززززززززززز
امدممممممممممممممممممممممممم
من:مامان این چه کاریه می کنی؟ نمی گی می ره توی کابینت ها؟
مامانم:من به کلوزه تو چه کار دارم؟امدم توی اشپزخونه دیدم اینجایه و ..........
با خودم فکر کردم و گفتم: اگه یه حسابه دو دویی بکنیم می بینیم که از تو اتاق تا اشپزخونه طی 3 دقیقه احتمالا با سرعته اسبه بخار حرکت کرده! من قبلا فقط فکر می کردم این کلوز فقط با گوگوش و تارزان فامیله ولی مثله اینکه این کلوز با رزا هم فامیله که انقدر به اشپزخونه علاقه داره!
زود بلندش کردم و گذاشتمش توی قفسش که دیدم دوباره قهر کرده منم رو بهش گفتم:خودتو لوس نکن امکان نداره تا شنبه بیارمت بیرون تو جنبشو نداری جاهایه بد بد میری! ولی کی می تونه جلوی نگاه های این وروجک بهش نه بگه؟دوباره درش اوردم و خودمم حسابی حواسم بهش بود باز یک لحظه ازش غافل شدم دیدم نیست این دفعه دیگه جدا نبود هر جایی که به ذهنم می رسید رو نگاه کردم ولی نبود که نبود
مامان بابا امییییییییییییییر ایمانننننننننننننننننننننننن کلوز نیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
بابام شروع کرد به اتاق ها رو گشتن مامانم رفت تو اشپزخونه امیر تویه هال ایمان تویه پذیرایی و منم توی اتاق مطالعه ولی انگار که اب شده بود رفته بود تو زمین نبود که نبود!
ریحانهههههههههههه بیا اینجاست داره از شومینه میره بالا
منم خودمو زودی رسوندم و:خوب مگه تو اینجا عتیقه ای ایمان؟بگیرش دیگه الان میره از شومینه بالا!
به من چه!تازه خیلی هم بهت لطف کردم که امدم دنبالش و.....
منم زود بر داشتمش و گذاشتمش توی قفسش و گفتم:حالا هر چقدر دلت می خواد برو وسط قفسط بشین و به من ذل بزن امکان نداره بیرون بیارمت!
حدودا یک ماهی می شه که یک همسایه ی جدید امده طبقه ی بالای خونه ی ما. همسایمون یک دختر داره به اسمه هلیا که یک ونیم سالشه و تازه داره دندون در میاره و خیلی هم اذیت می شه و 24 ساعته گریه می کنه . پنج شنبه بود که دیدم مامانش زنگ زد خونمون و گفت: ریحانه جون چند دقیقه میای بالا با هلیا یکم بازی کنی خیلی اذیتم می کنه! منم که چون بچه ها رو خیلی خیلی دوست دارم زودی پریدم و رفتم پیششون. یک چند دقیقه ای اروم شد ولی بعد از اون دوباره شروع کرد گریه کردن منم دیدم چه ماشاالله چه صدایه بلندی داره نزدیک بود پرده ی گوشم پاره بشه به مامانش گفتم: من می رم برای هلیا یک عروسک از خونمون بیارم. و رفتم خونمون که مامانم گفت: ا! تو چرا امدی؟برو بالا یکم باهاش بازی کن گناه داره! من: من گناه ندارم که پرده ی گوشم پاره شد؟مامان دیه ی یه گوشت چه قدره؟ داداشم: تو از اولم کر بودی به پایه اون هلیا نمی خواد بندازی!
من: لوس!مامان امدم براش یه عروسک ببرم شاید ساکت شد فقط نمی دونم کدوم یکی از عروسکامو ببرم؟ یه عروسکه پاره پوره بسشه!اگه عروسک جدیدامو ببرم دخلشو میاره!
مامانم:بیا بیا همین کلوز رو ببر یکم باهاش بازی کنه
من:دیگه چی؟اولن الان صبحه و کلوز خوابه و اگه از خواب بیدارش کنم مجبورم تا سه چهار روز نازشو بکشم تا با من اشتی کنه
مامانم:بدو بدو بیا همن رو ببر بهت می گم!
دیدم مامانم قفس کلوز رو بر داشته رفته جلوی در و می گه:بدو بیا همین رو ببر
منم مجبوری کلوز رو بردم و همسایمون گفت: وای چه همستره خوشگلی اسمش چیه؟
من:اسمش کلوزه.
- درش بیار یکم هلیا باهاش بازی کنه!مجبور شدم کلوز رو از توی قفسش در بیارم . هلیا ذوق زده بود و هی می گفت: طوطو....طوطو .... یکدفعه دیدم هلیا دمپاییش رو برداشت و با سرعت نور و خیلی محکم پرتش کرد طرفه کلوز منم طی یک عملیاته انتحاری خودمو انداختم جلوی کلوز و با عصبانیت گفتم: ا!هلیا جون تو که الان می زدی این بنده خدا رو له می کرده! ماشالله با اینکه بچه ای چه زوری داری چه دردم گرفت!
زودی کلوز رو گذاشتم توی قفسش و دیدم این هلیا دست بردار نیست دمپایی رو گرفته دستش و افتاده دنباله کلوز منم رو به همسایمون گفتم: خوب دیگه هلیا ساکت شد من دیگه می رم ولی ماشاالله چه روحیه ی خشنی داره زیاد نذارین بشینه پایه این جم و کشتی کج ها رو نگاه بالاخره دختر با این روحیه ی خشن رو دستتون می مونه.دیدم هلیا داشت نزدیک می شد منم زود یه خداحافظی کردم و فلنگ رو بستم و رفتم!
سه شنبه بود و قرار بود از صبح بریم باغ و شب برگردیم منم برای کلوز غذا به اندازه ی کافی گذاشتم و خوش و خرم بر گشتیم ساعت تقریبا 12 بود و گفتم الان که بریم حتما کلوز تو چرخ و فلکش داره می چرخه تا وارد خونه شدم اولین کاری که کردم رفتم جای قفس کلوز که دیدم کلوزکم گوشه ی قفسش غمبرک زده و نشسته دلم خیلی براش سوخت ولی اون شب خیلی خیلی خسته بودم بس که بازی کرده بودم و فقط دلم می خواست برم بگیرم بخوابم کلوز رو بغلش کردم و گفتم: کلوز خانوم من امشب خیلی خستم ولی به جاش قول می دم فردا شب 2 ساعت بیارمت بیرون . و رفتم خوابیدم ولی اون شب اصلا رو چرخ و فلکش نرفت که نرفت! فردا شب که شد بلند رو به کلوز گفتم:الوعده وفا! ولی وقتی کلوز رو از قفسش اوردم بیرون اصلا مثل شبای قبل نبود و فقط یه جا وایستاده بود در صورتی که شبای دیگه انقدر تند می دوید که منم باید پا به پاش با هاش می دویدم! گفتم شاید اولشه و نیم ساعت بگذره حرکت کنه ولی نسم ساعت گذشت و هیچی! همون جوری خشکش زده بود! یک ساعت گذشت ولی بازم حرکت نکرد که نکرد منم حوصلم سر رفت و گذاشتمش توی قفسش و اونم رفت و یه گوشه نشست که................ یک ان یاد کارای خودم افتادم که وقتی قهر می کردم دقیقا مثلکارای کلوز رو می کردم که دو هزاریم افتاد که بابا این بچگک به خاطره دیشب قهره! ولی دیگه از فرداش دیگه کم کم اشتی کرد و دوباره شد همون کلوزه فضول و شیطونه خودم!!!!
اون شب کلوز رو مثل همیشه از قفسش در اوردم و داشت برای خودش بازی می کرد که یک دفعه یه شعر در مورد کلوز
اون شب کلوز رو مثل همیشه از قفسش در اوردم و داشت برای خودش بازی می کرد که یک دفعه یه شعر در مورد کلوز بهم الهام شد(!!!!!!!!!!!!!!) منم زود رفتم و یه کاغذ قلم برداشتم و شروع کردم به نوشتن:
یه همستر دارم چه نازه
موهاش چقدر کوتاهه
اسم اون کلوزه
خیلی شیطون و لوسه
صبح ها همش می خوابه
ولی شبا بیداره
اون عاشقه گشنیزه
قهر قهرو هم هست تازه!
می خوره برگ کاهو
می دوه مثله اهو
نمی دونم این بیته اخر از کجا اومد! بهم الهام شد(!!!!!!!!!!!!!!) منم زود رفتم و یه کاغذ قلم برداشتم و شروع کردم به نوشتن:یه همستر دارم چه نازه
موهاش چقدر کوتاهه
اسم اون کلوزه
خیلی شیطون و لوسه
صبح ها همش می خوابه
ولی شبا بیداره
اون عاشقه گشنیزه
قهر قهرو هم هست تازه!
می خوره برگ کاهو
می دوه مثله اهو
نمی دونم این بیته اخر از کجا اومد!
همین دیشب پریشبا بود که کلوز رو از قفسش ازاد کردم و بردمش و گذاشتمش توی پذیرایی خودمم رو کاناپه دراز کشیده بودم و هندزفری مو زده بودم و داشتم اهنگ گوش می دادم و یک ان دیدم ا! کلوز کجایه؟ این ور رو بگرد اون ور رو بگرد دیدم نیست که نیست گفتم اها! حتما رفته تو بلند گوهای سینما خانگی چون کلوزکم نکه عاشقه خوانندگیه همیشه وقتی تو پذیرایی گم می شه می ره اونجا یحتمل از فامیلای گوگوش یا مدونا باید باشه! ولی اون جا هم نبود هر جا که ذهنم قد می داد رو گشتم ولی نبود که نبود! یک ان دیدم رو درخت(مامانه من علاقه ی کثیری به گل و بوته داره و به همین دلیل اگه یه نگاه به خونه ی ما بندازین توش می تونین 7-8 عدد درخت رو ببینین) رفته! چه قدرم ماشاالله هزار ماشاالله بالا رفته بود اگه کسی از دور می دیدش احتمالا با یه میمون اشتباهش می گرفت! یه ان به خودم امدم دیدم وای چقدر بالا رفته الانه که با سر بیاد پایین و قطع نخاع بشه پریدم و گرفتمش و از درخت اوردمش پایین و تو دستم گرفتمش و گفتم: اخه دختره گلم این چه کاریه می کنی؟اخه مگه تو میمونی؟ من قبلانا فقط فکر می کردم تو از فامیلای مدونایی ولی الان که دقت می کنم می بینم مثل اینکه باید یه سر و سریم با این تارزان داشته باشی!من مادرتم تجربم از تو بیشتره با این پسره(تارزان) زیاد نچرخ کارایه بد بد بهت یاد داده!یه وقت خدای نکرد دیده گولت زد و .............دیگه رو دستم می مونیا بگو اگه واقعا قصدش امره خیره بیاد خواستگاری!
من یه وبه جدیدم درست کردم که توش نقاشیام رو گذاشتم البته هر کار کردم نتونستم عکس کلوز رو بکشم! اینم ادرسشه:www.dehkadeyenaghashi.blogfa.com
عمم:باشه نوید جان ادرسشو بعدا زنگ بزن خونه ی ریحانه اینا ازش بپرس تا بریم برات بگیریم
و منم اونجا خودشیرینیم گل کرد و گفتم:نوید جون ناراحت نباش من ادرسشو حفظم خیابونه ....مغازه ی دنیای همستر
نویدم رفت و زودی ادرسو نوشت و پیله کرد که :مامان بابا همین الان بریم بگیریم . هی از نوید اصرار هی از عمم اینا انکار عمم یه نگاهی بهم کرد و گفت: ریحانه خدا نگم چی کارت کنه عمه که این تا همین امشب نریم و یه همستر براش نگیریم ول کن نیست که نیست . باز دوباره ما بچه ها رفتیم تو اتاق و من گفتم: خیلی با نمکه باهاش بازی می کنین بهش غذا میدین و............. کلی از همستر براشون خوب گفتم که پسر عموم گفت:تو چرا سفیدشو نگرفتی؟
-من از این رنگش خوشم امد ولی هر رنگیشو بخوای داره تازه یه مدل داره که پشماش خیلی خیلی بلنده
-ریحانه گاز نمی گیره؟
-نه بابا خیلی مهربون و تپل مپله
-منم باید یه دونه بخرم
-منم میرم که یه دونه بخرم
-منم خیلی خوشم امد حتما یه دونه می گیرم راستی بیماری نداره؟
-نه از همستر ها به ادم هیچ بیماری سرایت نمی کنه ولی ممکنه وقتی تو سرما بخوری و جلوش عطسه کنی اونم سرما بخوره ماله منم اولا که گرفته بودمش یه بار سرما خورد ولی زودی خوب شد!
از اون روز یه یک هفته ای گذشت و پسر عموم سینا زنگ زد و گفت:سلام ریحانه خوبی؟
-مرسی تو خوبی؟
-اره من و سروش یه همستر خریدیم
-مبارکه! چه رنگیه؟
- مثله رنگه تویه
- اسمشو چی گذاشتی؟
-استوارت
-دختره یا پسره؟
- نمی دونم!
- نوید(پسر عمم) نگرفت؟
- هنوز که نه ولی گفته تا یه هفته دیگه می ره می گیره
.........................................................................................................................................
تازه من و کلوز رو همسایه مون هم تاثیر گذار بودیم چون از وقتی کلوز رو دیدن اونا هم خیلی خوششون امد و گفتن که اونا هم می رن و می خرن! بالاخره این ماییم دیگه!(من و کلوزیم)
نان سوخاری(هر روز) بادام پسته گردو تخمه خام (گاهی)
ماکارونی یا برنج در زمان ابکش- ذرت - نخود فرنگی ابپز حبوبات ابپز-سیب زمینی ابپز- استخوان مرغ بدون گوشت ابپز گاهی (البته باید بعد از یه ربع استخوان را بردارید)- سویای خشک-انجیر و خرمای خشک-گندم و جو- سفیده تخم مرغ ابپز گاهی
سبزیجات روزی 1 بار:
گشنیز- هویج-سیب-کاهو-کلم-موز-کدو-فلفل دلمه ای- شلغم
اکیدا ممنوع:
گرما و افتاب
سبزیجات زیاد- خیار- گوجه
مرکبت و میوه های ابدار
نمک- قند - روغن- پفک- چیپس
از شستن همستر ها هم جدا خودداری کنید
2 شنبه بود و رفته بودم قفس کلوز رو تمیز کنم که دیدم ررنگ مدفوع کلوز از مشکی به قهوه ای تغییر کرده زود تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به اون جایی که ازش کلوز رو خریدم و ماجرا رو بهش گفتم و اون گفت: همسترتون چون بهش زیاد سبزیجات دادین اسهال شده! اون روز مامانم سبزی کلوز رو براش ریخته بود مامانام همیشه وقتی برای کلوز غذا می ریزه زیاد می ریزه و می گه:بذار بخوره چاق بشه!منم اون روز چون دخترکم کلوز مریض بود خیلی ناراحت شدم و برای اینکه به مامانم یه درسی داده باشم که به کلوز از این به بعد دیگه زیاد سبزیجات نده گریون کلوز رو بر داشتم و بردمش تو اتاق مامانم و گفتم:حالا هی بهش سبزی زیاد ندی 100 بار بهت نگفتم مریض می شه!
-حالا مگه چی شده؟
ماجرا از اون روز شروع شد:2شنبه بود و تولد ساناز و سارا براش یه همستر اورده بود خیلی خیلی ناز و کوچولو بود من و مهرنوش (دوست صمیمیم)همستر رو به مامانامون نشون دادیم.شب که امدیم خونه به مامانم گفتم: مامان منم یکی بگیرم؟مامانم:نه!من:جون مامان بگیرم !چطور امیر( داداشم)وقتی بچه بود گربه میاورد؟ خلاصه بسی رنج بردم تا مامانم رو راضی کردم ولی بالاخره راضی شد و ساناز روز جمعه اوردش مدرسه!کل بچه ها اومده بودن اونو ببینن خیلی ناز بود کوچولو و چاقالو مهرش به دل مامانم افتاد اوردمش خونه همه اومدن استقبالش بابام که عاشقش شده بود تا ساعته 4 خواب بود وبعدش بیدار شد گذاشتمش توی جعبه کفش چون اون روز جمعه بود و همه جا تعطیل بود با مامانم اینا اون شب قرار بود بریم بیرون اون گذاشتم توی جعبه و درشو بستم با خیال راحت خوش و خرم رفتیم و من با خیال راحت گشتم و وقتی بر گشتیم رفتم ببینم همسترکم داره چی کار می کنه که ناگه:صای جیغم تا هفت اسمون بلند شد بابام از توی راه پله داد زد:دزد امده؟خونرو خالی کردن؟

